Archive for the ‘دست نوشته ها’ Category

امروز

Wednesday, December 7th, 2011

صد حیف که امروز یکی یار نمانده

دل سوخته ای، محرم اسرار نمانده

صد باغ ز گل بود ولی حیف که اکنون

یک گل به بر دوست به گلزار نمانده

امروز مرا نیک ببینید به حیرت

گل هیچ، به گلزار یکی خار نمانده

فریاد اناالحق دگر امروز نبینیم

یک مرد چو منصور، سر دار نمانده

در عمق شب تار، یکی تار تنیده

کآوای نی و زمزمه ی تار نمانده

از خانه ی آمال که دیروز بنا شد

امروز به جز تلی از آوار نمانده

در کیسه ی دیروز ز بازار صداقت

هیچ از کم و کم از پی بسیار نمانده

در معرکه، امروز کسی خفته نشاید

خسران ز کسی باد که بیدار نمانده

0

تکراری

Thursday, October 27th, 2011

دلم ترانه ی آیینه های تکراریست

طلایه دار طلوعینه های تکراریست

سرم ز مستی روزانه سخت سنگین است

و نعره ام ز ته سینه های تکراریست

دو چشمم از هنر صادقانه آکنده ست

وقلب من تهی از کینه های تکراریست

تمام هفته ام آوار چندمین شنبه ست

و آخرش صف آدینه های تکراریست

اگرچه دستم از آنکس که خواستم دور است

ولی تلاش من آن پینه های تکراریست

0

قسمت

Tuesday, April 26th, 2011

سوز بی سودایی ام را با تو قسمت میکنم

روز و شب شیدایی ام را با تو قسمت میکنم

قصه ی چشم تو خواب از چشم دل برده ست و من

زین سبب تنهایی ام را با تو قسمت میکنم

بر زبان خلق نام من به نامت گشته وصل

اینچنین رسوایی ام را با تو قسمت میکنم

نیمه ی پایین من خاکیّ این دنیا شده ست

!نیمه ی بالایی ام را با تو قسمت میکنم

تا که خاطرجمع باشی از پریشان حالیم

پیری و برنایی ام را با تو قسمت میکنم

رفتی و بعد تو من جز قصه گویی نیستم

قصه ی “می آیی” ام را با تو قسمت میکنم

1

باران

Monday, March 28th, 2011

باران، حضور عشق
نجوای بیکرانگی از اوج آسمان
تنها مسافر از تب سیماب گونه ابر
چون پاکی عبور اشک از متن کودکی
بر خاک میزند
فریاد کودکانه را با خاطری بلند
در گوش های پاک و هم ناپاک میزند

* * *

باران، شمیم وصل
شیرازه ی تلاقی انسان و آسمان
هنگامه ی هبوط
پرواز تیر
از چله ی رنگین ترین کمان

* * *

باران، یگانه مرهم نیلوفر کبود
جز نقشه ای بر آب
جز نقشی از سراب
در انتهای جاده ی دستان او نشد
جز حیله ای نبود

* * *

باران حضور عشق
باران شمیم وصل
باران یگانه مرهم نیلوفر کبود

0

عاشق

Tuesday, June 22nd, 2010

تباهی رفت

آهی بود کز برق نگاهی رفت

نمایان شد

هراسان بود واز پشت گناهی رفت.

 *  *  *

می تازد

غرورش را به گرماگرم شوری تازه می بازد

صدایش هرم بی اندازه می گیرد

                                  نمی میرد

*  *  *

فروزان شد

               سیاهی رفت

چشم، از غوغای دل پوشید و بر خود بست

                                                                     تابان شد.

1

برف

Saturday, December 12th, 2009

دوباره برف می بارد

دوباره دانه های نقره گون از آسمان ژرف می بارد

صدای درد می لرزد

برایت ای رفیق از قله های دور

سلامی سرد می آرد

    *    *    *

بزن بر جان این بوران و بشکن قلب سرما را

ز عمق  های و هوی باد

کز سرمای بی حد می کند بیداد

بیفکن جامه و هنگامه ی هرم درونت را

                                   بزن فریاد

3

جان عشاق

Tuesday, November 24th, 2009

(more…)

5

تولد آفتاب

Wednesday, October 28th, 2009

به نفرین کدام نفیر

سایه ها اینگونه

حرمت حضور آفتاب را

با نیشخندی مضحک

آشوب کنان به زیر پای

       می شکنند؟؟!!

***

(به تحقیر سکون کدام برکه (سکوت کدام بره

دریا دریا خروش

به دیوار تن پرستی

       می سایند؟؟!!

(و دندان به سنگ “پستی” تیز می کنند؟؟)

***

اکنون که شب

       از نیمه گذشته است

تولد آفتاب را بیدار باش

تا در کشاکش مرگ و ظلمت

بوف قصه گوی پیر

به خواب کردنت

       حیله نراند.

تا گرگ تاریک

تن نرم بره ی سپید را

       با بی رحمی ندرد،

تا درخشش امید را

بر بام تجلی

       به نظاره بنشینی،

برادر !

تولد آفتاب را بیدار باش.

0

. . .

Monday, October 19th, 2009

چگونه بازگویم؟

تمام حوصله ی اعتراف یک مجرم

سکوت بسیار است. (more…)

0

سحرگاه درون

Saturday, October 17th, 2009

باز می اندیشم

ذهنم انباشته از خاطره های بد و نیک

پر از آمال فروخفته و جولانگه افکار بلند

و چه سود…؟

پرم از خالی و اینها همه هیچ

و زمان می گذرد

   تاک

      تیک

***

چیست این روزنه های کم سو؟

چیست آتشکده های خاموش؟

من از این سو ، آن سو

پی خورشید سحرگاه درون می گردم

***

من که در مدرسه ی عشق تو گفتم : “حاضر!”

از غیاب یادت

به حضور قلبم

نقب می خواهم زد

راهی از کورترین چشم سکوت

به عبوری روشن

به نگاهی پر مهر

که بتابد بر من . (more…)

2