ز درگه کرمت من شفا نمی خواهم
ز آستان رخت خنده ها نمی خواهم
فروغ جلوه ی وصلت که جان عشاق است
ز عمق همهمه ی سایه ها نمی خواهم
پرم شکستی و زخمیم می کشی با خود
من این جسد ز تو یک دم جدا نمی خواهم
ز پا فتادم و دست از طلب نخواهم داشت
به پیش روی تو من دست و پا نمی خواهم
صراحت سخنم از سر جسارت نیست
نخواستم که بگویم تو را نمی خواهم
دلم همیشه پذیرای توست اما من
به حرمت تو دل بی صفا نمی خواهم
وای احمد ،
واقعا عاااالی بود . بهترین شعر بود …
این یکی رو واقعا بعد چند وقت اومدی نوشتی که دیگه ترکوند
از تو بعِيد بود!
gddtreteter
خيلي … ماچ
دمت جيز