October 17th, 2009

باز می اندیشم

ذهنم انباشته از خاطره های بد و نیک

پر از آمال فروخفته و جولانگه افکار بلند

و چه سود…؟

پرم از خالی و اینها همه هیچ

و زمان می گذرد

   تاک

      تیک

***

چیست این روزنه های کم سو؟

چیست آتشکده های خاموش؟

من از این سو ، آن سو

پی خورشید سحرگاه درون می گردم

***

من که در مدرسه ی عشق تو گفتم : “حاضر!”

از غیاب یادت

به حضور قلبم

نقب می خواهم زد

راهی از کورترین چشم سکوت

به عبوری روشن

به نگاهی پر مهر

که بتابد بر من .

2 Responses to “سحرگاه درون”

  1. محمدرضا says:

    عالي بود
    واقعا لذت بردم ، دادم بچه هاي گروه هم خوندند.
    لذت بردم