تباهی رفت
آهی بود کز برق نگاهی رفت
نمایان شد
هراسان بود واز پشت گناهی رفت.
* * *
می تازد
غرورش را به گرماگرم شوری تازه می بازد
صدایش هرم بی اندازه می گیرد
نمی میرد
* * *
فروزان شد
سیاهی رفت
چشم، از غوغای دل پوشید و بر خود بست
تابان شد.
Posted the 22nd June 2010 in the category دست نوشته ها by احمدرضا شاهرخشاهي.
Comments: 1